هلیا

فایر فاکس یا ...؟
نویسنده : هلیا ایمانی - ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ شهریور ،۱۳۸۸
 

سلام بر همه

تصمیم گرفته بودم دیگه هیچی تو این وب نذارم آخه اعصابم و داغون می کنه

من مثلا این متن تو ١٠٠٠ دلیل برای خنده نشان بده رو با فایر فاکس وارد کردم

بعد با اکسپلولر اومدم دیدم فقط تیترش اومده بالا ی عشق پاک !

خود متن اصلا نیومد و فقط افرادی که با فایر فاکس میان تونستن اونو بخونن

ولی با این حال دوباره برگشتم و تصمیم گرفتم از این به بعد با اکسپلولر کار کنم !

فعلا خداحافظ همگی


 
comment نظرات ()

 
تو 1000 دلیل برای خنده نشان بده !
نویسنده : هلیا ایمانی - ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ شهریور ،۱۳۸۸
 

 مطلب زیبایی از ایرانیکا

آفتاب به گیاهانی حرارت می دهد که سر از خاک بیرون آورده باشد.

(لطفا سرتان را از خاک بیرون آورید!)

در تمام رنجهایی که میبریم  صبر اوج احترام به قوانین الهی است.

(لطفا صبور باشید خدا با صابران است!)

کسی که به امید شانس نشسته است سالها قبل مرده است.

(لطفا دیگر به امید شانس ننشینید!)

زنگ تفریح دنیا همیشگی نیست یادمان باشد زنگ بعد حساب داریم.

(لطفا خودتان را برای زنگ حساب آماده کنیم!)

رمز موفقیت شما در این است که کار و حرفه را استراحت خود قرار دهید.

(لطفا بیشتر استراحت کنید!)

انسان تا حصار اطراف خود را خراب نکند نمی فهمد که زندانی بوده است.

 (لطفا حصار اطراف خود را خراب کنید!) 

چارلی چاپلین: وقتی زندگی 100 دلیل برای گریه کردن به تو نشان می دهد

تو 1000 دلیل برای خندیدن به او نشان دهید ... 

( شاد باشید...)

ایرانیکا (www.iranika.ir)

 


 
comment نظرات ()

 
بازگشت !
نویسنده : هلیا ایمانی - ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ امرداد ،۱۳۸۸
 

سلااااااااام و درود بر شما ای ملت شریف ایران !!!!!

بلاخره برگشتم بعد از تقریبا ١٨ روز دوری از خانه !

خبر خوب :  ١ -بابا آیلتس قبول شد (٧ گرفت ) فقط مونده بقیه ی مدارک رو بفرسته

برای همون شرکت کنپارس  کانادا و بعد همه چیو  بذاره واسه فروش

 ٢- آهنگ جدیدم تا پایان تابستون تموم میشه بعد می ذارمش تو وب (من . دختر

عمو ودوستم این آهنگو با هم دادیم بیرون ، توضیحات بیشتر رو بعدا می دم )

فعلا خیلی خستم تازه رسیدم ایشالا تا فردا یه پست خوشگل واستون می ذارم

فعلا خداخافظ


 
comment نظرات ()

 
فعلا
نویسنده : هلیا ایمانی - ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸۸
 

دوستای عزیز سلام

متاسفم که به خاطر سفرم نتونستم مدتی مطلب جدید بدم ولی از 4 ، 5 روز دیگه می

رم خونه و دوباره شروع می کنم

مرسی که من رو تنها نذاشتید و با نظراتتون چه خصوصی چه عمومی من رو همراهی

کردید

فعلا خداحافظ


 
comment نظرات ()

 
آری آری ...
نویسنده : هلیا ایمانی - ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ امرداد ،۱۳۸۸
 

آری آری زندگی زیباست

  زندگی آتشگهی  دیرینه پا بر جاست

    گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست

                       ور نه خاموش است و خاموشی گناه ماست


 
comment نظرات ()

 
عشق پاک
نویسنده : هلیا ایمانی - ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ امرداد ،۱۳۸۸
 

 ****در میان ماهرویان ماهروی من تویی

                                          گر نترسم از خدا گویم خدای من تویی****

ای هدف زندگی و تنها نور سراسر ظلمت ای مجسمه پاکی و رفعت . سخن را از کجا آغازکنم؟ این سیل عواطف و احساساتم را که عشق تو در قلب من بوجود آورده چگونه شرح دهم؟

این عشق پاک را که مدتهاست همچون گل نازک ولطیفی در دل می پرورم وآن را با ا شک دیده آب میدهم  را چگونه برای تو شرح دهم یا نقاشی کنم؟ اکنون که با دستهای لرزان وقلب مرتعش پاره ای ازاحساساتم را روی کاغذ می آورم پرتویی از روح تو بیش نیستم.واینک وجودم بسته به وجود توست ونبودنم تابع نیستی تو خواهد بود.لحظات فراموش نشدنی من آن لحظاتی خواهد بود که در کنار تو نشسته ونفس گرم وجانبخشت به نفسم می آمیزد وانگشتان ظریفت انگشتانم را لمس میکند ودیدگان افسونگرت به صورتم می افتد .اینک د ستانت را می بوسم وپایداری خود را در راه عشق پاک وبی آلایش خود اعلام میدارم وبه تو اطمینان میدهم که فدا شدن در راه احساسات بی شایبه تو بزرگترین افتخار من است

 

 

 


 
comment نظرات ()

 
به نام زن
نویسنده : هلیا ایمانی - ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ تیر ،۱۳۸۸
 

متن آهنگ به نام زن از فریناز

بشمار، زنایی که تاریخ رقم زدن
چرا کنیم عزتی که داریم عوض بدل
مشکل داریم ولی شادیم از هر نظر
چرا باید بنرسم از تو کوچه تاریک قدم زدن
صورت مادر و کودک تابید از اولم
عشق مادر به بچه جاویدتر از همس
زن، نفس قریب و کلام شیواست زیبا ترین نقش برای ایفاست
به یادت بیار کنار هر مرد بزرگ اسم یه زن میآد
مثل اینکه ، یکم زیاد تاثیر داره هر زن رو هر مردی
باور نکنی باهات میکنم شرط بندی
اینا که گفتم تشکیل دادن سر فصلی
بعد از این چیزایی میگم که هر کسی
بفهمه و واسش بشکونه سر و دستی

سکوت زن نقش بست بر بدن (هاو)
و بدن از جنس زن (هاو)
کمر کشان هر دشت و دیار و سپر شد سینه رو دشمن (هاو)
قدمی آره، همتی قاطع ، شکست مانع شده ثابت
پس، بشه، عبرت، صرفاً
که میشه قسمت، غیرت

اگه الآن میبینی نصف طهران گرگن
چون مادرا گفتن گرگشن؟ عمراً
تو هم اگه الآن داشتی پول و قدرت
با این دستا نمیدادی فرصت
آینده یه مملکت برمیگرده مستقیم به حرف زن به مرد
تربیت و تسلیت و ساخت نفسی از نو
همه به عهده زنه یعنی این خوب
زن به اندازه ی مرد تو جنگ اذیت شد
اینا ثابت شدست فکر نکن فرضیست
زن همیشه میزنه به هر زخمی الکلی
هیچ مردی کامل نیست مگر با زنی
هیچ فرقی قائل نیست همش واسه همین
میگن آدم ، حوا
آهنگ و قطع نکن چون که بازم دارم برات

سکوت زن نقش بست بر بدن (هاو)
و بدن از جنس زن (هاو)
کمر کشان هر دشت و دیار و سپر شد سینه رو دشمن (هاو)
قدمی آره، همتی قاطع ، شکست مانع شده ثابت
پس، بشه، عبرت، صرفاً
که میشه قسمت، غیرت

یکی دو روز نیست صحبت صدها ساله
احترام گذاشتن به زن ارزش داره
خجالت داره، آره اینروزا با یه ماشین خوب ، مایه
چشم و هم چشمی با دختر همسایه
بعضی دخترا چه ساده خر میشن
غیر از لباس خوشگل چیزی فهمیدن؟
شما جواهر میخواین و الاف اونین
و از هیچی نمیخوام الماس خونین
معیار انتخاب زوج باید عوض بشه
بلکه افتخار توست بلکه افتخار توست
استلای توست فکر کن که فرشته ها بیان استقبال تو
راه به راه میبینم با چشمام
اینیایی که میگن خوب اینه شانس ما
دخترای خوشگل دور شازده ها
به درون بنگر، یکم ساده باش

سکوت زن نقش بست بر بدن (هاو)
و بدن از جنس زن (هاو)
کمر کشان هر دشت و دیار و سپر شد سینه رو دشمن (هاو)
قدمی آره، همتی قاطع ، شکست مانع شده ثابت
پس، بشه، عبرت، صرفاً
که میشه قسمت، غیرت
غیرت، غیرت، غیرت


 
comment نظرات ()

 
خاطره ی یک دختر !!!
نویسنده : هلیا ایمانی - ساعت ۳:٥٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ تیر ،۱۳۸۸
 

 

بعدا فهمیدم که ...

خاطره یک دختر :

روز اول که دیدمش بدجوری بهم خیره شده بود.
بعداً فهمیدم که چشماش چپه و داشته پیکان رینگ اسپرت دو متر اونور تر رو نگاه میکرده!

یه آه از ته دل کشید.
بعداً فهمیدم که آه نبوده و اسم داره.

بهش یواشکی یه لبخند زدم، ولی اون قیافه جدی مردونش رو عوض نکرد. این خودداریش واسم خیلی جذاب بود.
بعداْ فهمیدم که خودداری نبوده، بلکه تاحالا تو کف اون پیکان بوده و تازه متوجه من شده بود!!

آروم و با عشوه اومدم جلوش، دیدم تند تند داره بهم چشمک میزنه. کارش به نظرم با مزه اومد.
بعداً فهمیدم که تیک داره و پلک زدنش دست خودش نیست.

دو تا دستش رو خیلی مودب کرد تو هم و انداخت جلوی شلوارش.
بعداً فهمیدم از ادبش نبوده، بلکه این ندید پدید تا من رو دیده بود ....

اومد یه چیزی بگه ولی از بس هول شده بود، به تته پته افتاده بود.
بعداً فهمیدم این بشر خدادادی هول هست و لکنت زبون داره.

سرش رو از شرمش انداخت پایین و گفت س س س سلام.
بعداً فهمیدم از شدت شرمش نبوده و میخواسته من دندونهای زردش رو نبینم.

بعد از یک سری اسم و فامیل بازی، ازم پرسید آخرین کتابی که خوندی اسمش چیه!؟ گفتم: اَ...اَ...یادم نیست.

گفت: چه جالب، نویسندش کیه!؟ از این تیکه بامزش خندم گرفت.
بعداً فهمیدم که تیکه نبوده و بیچاره چیزی به اسم IQ اصلاْ نداره.

بوی عطرش بدجوری مستم کرده بود.
بعداً فهمیدم بوی عطر نبوده، بلکه ...

بهم گفت بیا یه کم قدم بزنیم. این حرفش خیلی به نظرم رمانتیک بود.
بعداً فهمیدم شاش داشته و میخواسته به سمت توالت عمومی حرکت کنیم.

ازش پرسیدم دانشگاه میری؟ گفت آره، مدرسمون تو دانشگاهه! از این شوخ طبعیش خیلی خوشم اومده بود.
بعداً فهمیدم که اصلاً هم شوخ طبع نیست و منظورش مدرسه افراد استثنایی توی دانشگاه شهید بهشتی بوده!

بهش گفتم داره دیرم میشه. گفت اگه میشه شمارت رو بده که بهت زنگ بزنم، من هم دادم و اون هم شماره رو

زد تو موبایلش. ولی هیچوقت زنگ نزد!
بعداً فهمیدم کادوی تولد 30 سالگیش یه موبایل اسباب بازی بوده که همه جا با خودش می بردتش!

نکات مهم :

. چقدر چیز میشه بعداْ فهمید!!
. ادم منگل هم دل داره!!

سوال هوش هفته:

. این دختره چه جوری این همه چیز رو بعداً فهمید!؟
خوب دختره دیگه کاریش نمیشه کرد
.

 


 
comment نظرات ()